
یک شبی دخترک روبه ماه کرد
اندوهگین ....خسته
لب پنچره نشسته بود ونگاه میکرد
هر روز بازی کودکانه اش همین بود
قرص ...دارو ....بیمارستان
هر روز خسته تر از دیروز
وچه قدر زیبا بود نگاه کودکانه اش
در اینه به خود نگاه کرد
کودکی بی مو.. کودکی بی ابرو..
اشک از چشمانش جاری شد.
وچه سخت گذشت به او ان روز
وچه سخت تر لحظات تنهایی اش
وچه قدر زشت بود نگاه های تمسخر امیز
هرروز که میگذشت ذکر لبش همین شده بود
من خدایی دارم که در این تاریکی
اشکار است در دلم
من خدایی دارم که عشق میورزم به او
من خدایی دارم در همین نزدیکی.....
وچه شور انگیز بود لحظه ی پیوستن او به معبود
وچه شور انگیز ترمعجزه شفــــــای او
:: برچسبها:
امید به خدا,
,
,
,
|